اشعار شب هشتم محرم

هادی جانفدا

بگو بلا بنویسند، ها که می خواهیم
تمام دهر نخواهند ما که می خواهیم

و چشم های تو جنّاتُ تَحتِهاَ الاَنهار
و چند تایی از این آیه ها که می خواهیم

به  روز  واقعه  تنها  رها  نکن  ما  را
در آن بساط یکی آشنا که می خواهیم

به فرض روز جزا، بر عذاب تن بدهیم
بهشت هم که نباشد تو را که می خواهیم

تو باشی و پدرت باشد و خدا باشد
ببین بهشت تو را نیز با که می خواهیم

اگر که روز قیامت حسابمان نکنی
به زندگی سفر کربلا که می خواهیم

ببینم  آنکه  مرا  نوکر  آفریده  تویی؟
کسی که قبل من این شعر را شنیده تویی

اگر به چشم تو لفظ غزال برگردد
به جسم مرده ی شعرم خیال برگردد

بدون تو من از این ماه بر نمی گردم
اشاره کن به دو ابرو  هلال برگردد

نگاه می کنی و آفتاب حیران است
به سمت غرب و یا که شمال برگردد

به ساحتی که تویی آسمان چه می فهمد
کسی به پای بیاید به بال برگردد

اگر مکبّر ما هم قد قیامت نیست
به خال خویش بفرما بلال برگردد

الهی این قد و بالا بلندتر نشود
قلم الهی از این سطر لال برگردد

که از جوار تن جاری تو حضرت کوه
رشید و سخت بیاید هلال برگردد

و عقل کل به جز این پاسخی نمی یابد
که از جوار تو با صد سوال برگردد

تو زیر پای پدر من به زیر پای شما
و دفن کرده مرا زیر روضه های شما

تو آسمان بلند همیشه ی مایی
قبیله ات همه خوب و شما هم آقایی

اراده می کنی انگور می شود پیدا
تو شهد جان حسینی، تو تاک لیلایی

بهانه می کنی از تشنگی که برگردی
تو  دائماً  به  تمنّای  روی  بابایی

زبان بزن به زبانش ببین که تشنه تر است
نگو که آب نخوردی تو روح دریایی

زبان قافیه لال از نوشتن این بیت
شنیده ام که تو بر خاک ارباً اربایی

ز داغ تشنگی ات سال و ماه می سوزد
هنوز  قلب  امیر  سپاه  می سوزد


**********************


مطهره عباسیان

جوان نبود که بود و پسر نبود که بود
عزیز مادر و عشق پدر نبود که بود

عصای پیری آن ها و میوه ی دلشان
و باغ وصلتشان را ثمر نبود که بود

زمانِ آمدنش چشم های دلواپس
به اشتیاق فراوان به در نبود که بود

و وقتی آمد و وقتی جوان و رعنا شد
ولی خیال عروسی به سر نداشت علی

حسین را... نه!... تنها نمی گذاشت علی
به بخت، از همه آماده تر نبود که بود

علی، علی، علی اکبر چه قدّ و بالایی
میان واقعه چون شیر نر نبود که بود

شجاع بود... خودش یک تنه در آن صحرا
حریف معرکه ی صد نفر نبود که بود

که در دلاوری اش، در رشادتش، در رزم
حماسه ساز وَ مرد خطر نبود که بود

و با همان قد رعنا و قامت برنا
حریم امن پدر را سپر نبود که بود

ولی لبان عطشناک امان برید از او
حسین، دل که نه! آن لحظه جان برید از او

علی به روی زمین و حسین بر سر او
پدر ز داغ پسر جان به سر نبود که بود

پدر نه پایِ گذشتن نه جانِ ماندن داشت
و مات چهره ی آن رهگذر نبود که بود

همان که عشق پدر بود... و  با تمام عطش
نگاه آن پدر از غصه، تر نبود که بود

گذشت... رفت... پرید و چه روز سختی بود
پدر برای پسر خون جگر نبود که بود

کسی که داغ جوان دیده، یار می خواهد
که داغدار جوان، غمگسار می خواهد

کجاست مادر اکبر که یار او باشد...
پسر برای همه چون گهر نبود که بود

پسر، عزیز... پسر، دیدنی... پسر، زیبا
و در میان همه جلوه گر نبود که بود

پسر به حُسن ادب، پیش مادر و پدرش
عزیز کرده و صاحب نظر نبود که بود

کسی که آن همه خوب و کسی که آن همه گُل
بهار عمر خودش مختصر نبود که بود

حسین دست خدا داد، تشنه، اکبر را
و وعده داد به او جرعه جرعه کوثر را


**********************

علی اکبر لطیفیان

وقت وداع از حرم، نگاه پدرها
ملتمسانه تر است پشت پسرها

آه، پدرهای خسته، آه، کمرها
آه، پسرهای رفته، آه، جگرها

می رود و یکصدا به گریه می افتند
پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند

کیست که خاکش بوی گلاب گرفته
اینکه برایش ملک رکاب گرفته

بهر شهادت چنان شتاب گرفته
زودتر از دیگران جواب گرفته

سرکشی عشق او مهار ندارد
بسکه به شوق آمده قرار ندارد

باز نمایان شده جلال پیمبر
باز تماشا شده جمال پیمبر

پرده برانداخته کمال پیمبر
اینکه وصالش بود و صال پیمبر

سمت عدو نه علیِّ اکبر خیمه
می رود از خیمه ها پیمبر خیمه

حیدر کرار شد، زمان خطر گشت
لشگر کوفه تمام مثل سپر گشت

ریخت بهم دشت را و موقع برگشت
ضرب عمودی که خورد، واقعه برگشت

خون سرش بر روی عقاب چکید و...
راه حرم را ندید و شیهه کشید و...

آن بدنِ از جفا شکسته ترین را
آن بدنِ له شده به عرشه ی زین را

برد سوی دیگری، شکسته جبین را
لشگر آماده نیز خواست همین را

وای که شمشیرها محاصره کردند
از همه سو تیرها محاصره کردند

بی خبرانه زدند، بی خبر افتاد
خوب که بیحال شد ز پشت سر افتاد

در وسط قتلگاه تا پسر افتاد
در جلوی خیمه گاه هم پدر افتاد

وای گرفتند از دلم ثمرم را
میوه ی باغ مرا، علی، پسرم را

آه از این پیرمرد خسته، شکسته
سمت علی می رود شکسته، شکسته

آمد و دید آن تن خجسته، شکسته
در بدنش نیزه دسته دسته، شکسته

کاش جوانان خیمه زود بیایند
یاری این قامت شکسته نمایند


**********************

داود رحیمی

خزان زندگی بر جانت افتاد
تو را پرپر نمود و دست من داد
عصای پیری ام بودی علی جان
شکستی و شکستم، داد بی داد

***
علیِ من شبیه مرتضی بود
پیمبر گونه و زهرا نما بود
سر و پهلو و دستش را شکستید
علی مجموعه ای از درد ها بود


***
گلِ عمر مرا از ریشه کندید
خدا اینگونه اکبر را پسندید
شما که کار خود کردید ای قوم
دگر بر گریه های من نخندید

***
تنت را نیزه ها بوسیده بودند
به روی خاک ها پاشیده بودند
نشد کاری کنم وقتی رسیدم
تو را با اسب ها کوبیده بودند

***
تو که رفتی علی قلب حرم ریخت
عمودی رفت بالا و دلم ریخت
چه کردند این جماعت با تن تو؟
چرا ترکیب اعضایت به هم ریخت؟

***
پدر هی چند باری رفت و برگشت
پیِ اعضای تو در دشت می گشت
نشد آخر تمامت را بیابد
علی جان چند جایت مانده در دشت


**********************

حسن لطفی

علی اکبر که بر زمین افتاد
آسمان، آفتاب را گم کرد
آن چنان زخم روی زخم آمد
که عدو هم حساب را گم کرد
 
خواست تا خیمه پَر کشد اما
شیر زخمی عُقاب را گم کرد
پدر آمد به یاری اش برود
من بمیرم، رکاب را گم کرد
 
پسر بوتراب، بین تراب
نوه ی بوتراب را گم کرد
جلد قرآن خویش پیدا کرد
برگه های کتاب را گم کرد
 
قلب میدانِ پر از تلاطم شد
علی آمد به رزمگاه حنین
شده احیا نبرد حیدر با
هنر رزم بچه شیر حسین
 
رجزی خواند و دشت ساکت شد!
با نگاهش شکست هِیمنه را
یا علی گفت و زد به میسره و
مثل تیری شکافت میمنه را


عطش آن قدر جان گرفت از او
که نمی‌دید هیچ غیر از دود
وای دلشوره بر حسین افتاد
دید از محشری غبار آلود
 
علی اکبر زِ راه می‌آید
دست‌هایش به گردن مرکب
خون فرقش ز "خُود" جاری شد
بسته شد راه دیدن مرکب
 
نانجیبی آمد لجام اسبش را
برگرفت و به سوی خصم کشید
گفت دیگر توان ندارد های
همه گی ضربه‌های خود بزنید!

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







موضوعات مرتبط: حضرت علی اکبر(ع) - شهادتشب هشتم محرم

برچسب‌ها: اشعار شب هشتم محرم
[ 1 / 9 / 1391 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]